تبليغاتX
آسمون آفتابی
 

سلام ؛ حال من خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند . . .
با اين همه اگر عمري باقي بود
طوري از کنار زندگي مي گذرم
که نه دل کسي در سينه بلرزد
و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم . . .
تا يادم نرفته است بنويسم:
ديشب در حوالي خواب هايم ، سال پر باراني بود . . .
خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم
دعا کردم که بيايي
با من کنار پنجره بماني ، باران ببارد
اما دريغ که رفتن ، راز غريب اين زندگيست
رفتي پيش از آن که باران ببارد . . .
مي دانم ، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است !
انگار که تعبير همه رفتن ها ، هرگز باز نيامدن است
بي پرده بگويمت :
مي خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بي قرارم ، مي خواهم بروم ، مي خواهم بمانم ؟!
هذيان مي گويم ! نمي دانم . . .
نه عزيزم ، نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد ، بي کنايه و ابهام
پس از نو مي نويسم:
سلام! حال من خوب است
اما تو باور نکن . . .


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت


پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

 

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

 

 

خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت:ديروز خودم ديدم

مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم:
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد.

 


 

نگاشته شده توسط پسر آسمونی در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


گاهي كه دلم...


به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد...


چشمهايم را فراموش مي كنم...


اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...


من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...


مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...


و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...


و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...


با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...


از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...


و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...


و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...


از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...
من هنــوز تورا دارم....

 


 


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 

 

" دوستت دارم " را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است .
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست ،
راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !

در دل مردم عالم _ به خدا _
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید .
تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو
" دوستم داری " را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو

 


 

نگاشته شده توسط پسر آسمونی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت


گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن.

 برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي.

امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.

براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


با سکوت خيلي از مشکلها خودبه خود حل ميشه

 
وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي


وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري


وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد


و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني

 
سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه


وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم


اما


خيلي وقتها


نبايد سکوت کردوما سکوت ميکنيم


مثل وقتي که آخرين فرصت و


براي گفتن دوست دارم از دست ميديم


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 11:25 موضوع | لینک ثابت


دفتر خاطرات

تولدم بود گذشت اما هیچ کی یادش نبود

 

بودن بعضیا مثل خانوادم که یادشون بود

 

اما اونایی که دوست داشتم یادشون باشه یادشون نبود

 

خیلیا مثل دوستام

 

مثل صمیمی ترین دوستم رویا که فاصله روز تولدمون همش بیست روزه

 

چرا من تولدشو یادم بود اما اون نه

 

البته یه مسج تبریک برام زد ولی یه روز بعد تولدم. از اون مسجای فرمالیته

 

از همونا که عیدا واسه همه می فرستیم بدون اینکه توجه کنیم چقدر گیرنده

 های مسجمون با هم فرق دارن

 

اونم یادش نبود همونی که پارسال واسش این جا تولد گرفتم تو همین وبلاگ

 

یکی دیگه هم یادش رفت بهم تبریک بگه می دونم یادش بود اما به روی

 خودش نیاورد

 

نمی دونم چرا انقدر تنها شدم

 

مگه مهمه

 

خوش حالم یادشون نبود.

 

دیگه منم مجبور نیستم این همه تولد یادم بمونه.

 

می خوام دل همه اونایی که یادشون نبود بسوزونم

 

تو همین یه هفته هدیه های زیادی رو از خدا گرفتم بدون اینکه واسه

داشتنشون خیلی دعا کنم

 

خدا جون خیلی دوست دارم.


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


زندگي


زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.


اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


من به دنبال منم
آن من زندانی تن
آن منی کز تن خود می رنجد
آن که هر لحظه و آن با تن خود می جنگد
من به دنبال منم
آن من سرد و کدر
آن منی کز رخ سرمای تنش میترسد
آن که با هر وزش باد به خود می لرزد
من به دنبال منم
آن من غمگین و کسل
آن منی کز غم خود می نالد
آن که پیشانی خود را سر سجده به زمین می ساید
من به دنبال منم
تا بیابم من گمگشته ی خود را به جهان
تا رهایش کنم از حد زبان
من هنوزم پی زندان منم


 

نگاشته شده توسط دختر آفتاب در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


شبی که رفتی

 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعاكردم. پس از يك جست و جوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را لز بين گل هايي كه در تنهاييم روييد ، با حسرت جدا كردم .

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلو گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

 

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

وگنچشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

وبعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد ار رفتنت دريا چه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان تو ام

برگرد!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب خود خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد ست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنش بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگيمان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...

 

                                                                                                                                                                 مریم حیدر زاده


 

نگاشته شده توسط پسر آسمونی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting